مروری بر خاطرات-3

خرید بک لینک
شب سال تحویل همسرم خیلی زود به رختخواب رفت، من تا نیمه شب مشغول آماده کردن مقدمات سال نو بودم. بعد از اتمام کارهایم به آرامی به اتاق خوابمان رفتم تا همسرم بیدار نشود. هنوز بیدار بودم که همسرم بلند شد، ملحفه رختخواب سمت خودش را مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت و چراغ آشپزخانه را روشن کرد. حدود نیم ساعت طول کشید و به اتاق برنگشت. با وضعیتی که او داشت، نگرانش شدم و به سمت آشپزخانه رفتم که دیدم رو به سمت دیوار ایستاده و خیلی جدی با تکان دادن دستهایش در حال صحبت کردن است. به طوریکه انگار کسی در مقابلش ایستاده است. در این بین به سمت من برگشت و با صدایی بسیار وحشتناک شروع کرد به فریاد کشیدن و بالا و پائین پریدن! من در فاصله تقریبا 2-2/5 متری او بودم. فریادهایش حدود 1- 2 دقیقه طول کشید. 2 دقیقه ای که برای من خیلی طولانی بود. بعد یک دفعه به من ذل زد و گفت: تویی؟! و آرام شد. من هم بی صدا اشک می ریختم! مادر و خواهرش سریع خودشان را به طبقه ما رساندند و وقتی دیدن حال پسرشان خوب است، مادرش گفت مراعات کنید پدرش بیمار است!!!

هیچ کدام از مراحل آن شب از بلند شدن از رختخواب، رفتن به دستشویی، آب خوردن در آشپزخانه و سپری کردن حدود نیم ساعت در آشپزخانه، مکالماتش و دلیل فریادهایش را به یاد نمی آورد! (یا تظاهر می کرد که به یاد نمی آورد)!

اسکیزوفرن، بهمن ویرانگر...

ما را در سایت اسکیزوفرن، بهمن ویرانگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 6:03

صفحه بندی